از بس چپ چپ نگاش کردم، چشمام داشت از حدقه بیرون می زد. من نمی دونم که الآن چه وقت دل و قلوه گرفتن بود. با لگد کوبیدم به ساق پاش: « آآآآخ، چته تو ؟ » تازه فهمید که اوضاع از چه قراره. از پشت تلفن صدای داد و هوار دوست دختر کذاییش، کاملا شنیده می شد. مطمئن بودم که اون فکر می کرد که باز هم رضا دو درش کرده و سر و گوشش جای دیگه ای می جنبه! آخه رضا معمولا از این گافها و سوتیا زیاد می داد. رضا رو که می شناسید؟ دوستمه و خیلی بچه ی پرروییه. برگشت به سمت من و گفت: « بیا گوشی رو بگیر و تو بهش بگو ! » احمق هم هست این رضا. با فریادی فرو خورده گفتم: « دیوونه ای؟ اون فکر می کنه که همه چی زیر سر منه، عوضی » یه کم زیاد خشن شده بودم. رضا دوباره شروع کرد به توجیه کردن. پیرمردها همچنان میخ ما شده بودند و من الآن می تونستم به طور واضح خون رو توی کاسه ی چشماشون ببینم. اون لحظه آرزو می کردم که ای کاش توی قفس شیر افتاده بودم، اما جلوی این همه پیرمرد عجیب و غریب گیر نمی افتادم. مدتی گذشت. رضا تلفنش رو قطع کرده بود و حسابی ئمق بود. احتمالا دوباره با هم کات کرده بودند. البته مهم نبود. چون فردا سر یه موضوع احمقانه تر با هم آشتی می کردند و مقداری هم دل و قلوه رد و بدل می کردند. انقدر از این مخمصه ای که رضا پیش آورده بود ناراحت بودم که دوست داشتم رضا رو بدم به دست یکی از این پیرمردها و به پیرمرده بگم تا جایی که می تونه... !
پیرمرد ها منتظر یه عکس العمل از طرف ما بودند. ما هم همینطور. کوچکترین حرکت هم رو کنترل می کردیم. اما طبق معمول جرأت کردم و دست به ریسک نسبتا خطرناکی زدم : ببخشید، ما می دونیم که باعث زحمت شدیم، اما واقعیتش اینه که دنبال خونه ی آقا رحیم می گردیم. آقا رحیم شاه فنر... ظاهرا اینجا به این معروفه. » نفسم حبس شده بود و تا بعد از عکس العمل پیرمردها بالا نیومد. در یه لحظه، همه ی پیرمردا عصاهاشونو به طرف چپ گرفتن و من ورضا هم در یه لحظه جیم شدیم و سریع به سراغ اون جهتی رفتیم که ظاهرا اون پیرمردها خونه ی رحیم شاه فنرو نشون می دادند. همونطور که می رفتیم، صدای نفسهای اون پیرمردهای لب گوری رو پشت سرمون حس کردیم. وقتی برگشتم، خیل عظیم اونا رو دیدم که سلانه سلانه با پاهای لنگان و بعضی ها دست به کمر، پشت سرمون میان. ترس دوباره سر تا پای وجودمو گرفت. رضا که در عالم دیگه ای بود و خمار دعوا با اون دوست دختر کذاییش بود. چون نتونستیم جلوی پیش روی اونا رو بگیریم، دوباره راه افتادیم و پس از طی مسافت کمی، دیگه اون صداها نیومد. برگشتم و دیدم که پیرمردها نزدیک در خونه ای ایستادند. خونه ای با دیوارهای سنگی- بر خلاف خونه های دیگه که کاهگلی بودند - و دری آهنی. مسافتی رو که از خونه جلو زده بودیم، برگشتیم. چشم غره های من به رضا ادامه داشت و پس از اون ماجرا تا سه روز چشم درد داشتم. یادمه که 2 سال قبل عینکی که به تجویز دکتر از 7 سال قبل می زدم رو بی خبال شده بودم و با چشم بدون عینک کارهامو انجام می دادم. البته شماره اش زیاد نبود، اما شاید تا الآن تغییر کرده باشه.
فشارش دادم. با ترس. زنگ در اون خونه ی لعنتی رو می گم. رضا بی خیال گوشه ی دیوار وایساده بود و سیگار می کشید و تماشا می کرد. پیرمردها هم کمی دورتر جا خوش کرده بودند و میخ من شده بودند. صدای پیرزنی از پنجره های اتاقی که در نزدیکی در خونه بود، بلند شد: « چی می خوایین؟ » کمی طول کشید تا خاستگاه صدا رو پیدا کنم. ظاهرا زنگ خونه دکور بود. کمی بعدتر فهمیدم که همه چیز اون خونه دکور بوده و توش چیزی به اسم تجملات متضاد با اون روستای مخوف نبوده و به قول رضا سر تا پاش 2 زار هم نمی ارزید. برخورد سرد و خشن پیرزن و رفتار مرموز پیرمردها، منو تا مدت ها روی هوا نگه داشته بود. رضا هم مونده بود که اصلا چرا اینجا اینطوری شده بود. غروب که شد، بار و بندیلمونو جمع کردیم و فلنگ بستیم! دست از پا درازتر. موقع برگشت، ماشینم روشن نمی شد و مسافتی طولانی هولش دادیم. تازه خریده بودمش، اما نمی دونم چه مرگیش شده بود. فیلم رو ساختیم. بدون آقا رحیم. اما قبل از اون فهمیده بودیم که رحیم شاه فنر رو به جرم قتل یه دختر بچه دستگیر کرده بودند و به قصاص محکوم شده بود. رضا هم، همون فرداش با دوست دختر کذاییش آشتی کرد و من این مطلب رو ساعت 6 صبح، موقعی که تلفن همراهم زنگ زد، از زبون رضا فهمیدم. لعنت به هر چی بدشانسیه !
+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:9  توسط گودو
|
فحشو کشیدم به خودشو پدرشو جدو آبادش. مرتیکه ی بی محل. صداش به قدری بلند بود که انگار سرشو از پنجره ی اتاقم کرده بود تو و با تمام وجودش عربده می کشید: هندووووونه، هندوونه،... !
آدم ها در حالت خواب و بیداری هرگز نمی تونند فکر کنند که شاید این هندونه فروش انقدر احتیاج مالی داشته باشه که از 7 صبح کارشو شروع کنه. نمی دونم، شاید هم هندونه هاش روی دستش باد کرده باشه که اینجوری داشت خودشو جِر می داد. در اون حالت خواب و بیداری تنها چیزی که در فکرم جولان می داد این بود که چطوری می شه رفت و به خدمت اون کلاغ بی همه چیزه بالای درخت گردو رسید، چون هنوز نفهمیده بود که در موقع غذا خوردن، اونهم از درخت خونه ی ما نباید قارقار کرد! دیگه امکان تحمل صدای اون کلاغ عوضی وجود نداشت. بی خیال تخت خوابم شدم و لنگه دمپایی رو از روی کاناپه ای که دیشب موقع دیدن فیلم از پام در آورده بودم، برداشتم و در بالکن رو باز کردم و اصلاً هم به صدای تکانهای شدید شیشه ی در بالکن توجهی نکردم و یکراست رفتم سر اصل مطلب؛ با تمام وجود لنگه دمپایی ام رو پرتاب کردم به سمت اون کلاغ عوضی. بعد از پرتاب، یک لشکر طوطی و چندین کلاغ پدر سوخته ی دیگه، دسته جمعی از روی درخت پریدند و جیغ جیغ کنان و قارقار کنان از اونجا رد شدند. راستش کمی هم شرمنده شدم، چون از فرهنگ طوطی ها و کلاغ های دیگه که به هنگام غذا خوردن داد و فریاد نمی کردند خوشم اومد، اما تشخیص اینکه در بین اون همه پرنده، کدوم بی ملاحظه ی عوضی عربده می کشید، یه کمی مشکل بود، شاید هم خیلی بیشتر از یه کم، شاید هم غیر ممکن، اون هم با چشمهای خواب آلود ! از خیر دمپایی ام هم گذشتم، چون بالای درخت بین دو شاخه ی ظریف گیر کرده بود. دلم رو دادم به بادهای احتمالی که با وزیدنشون دمپایی ام هم از دست درخت نجات پیدا کنه. می خواستم برگردم که متاسفانه بلای آسمونی نازل شد! هیچوقت از دیدن ریخت رضا اینقدر احساس بدبختی نکرده بودم. رضا دوستمه و خیلی بچه ی پر روییه و الآن هم جوری از طبقه ی پایین، وسط حیاط به من نگاه می کرد و نیشش رو تا بناگوش باز کرده بود که دوست داشتم اون لنگه ی دیگه ی دمپایی ام رو هم نثار اون می کردم. بعد از لحظاتی معطلی به خاطر تعویض لاستیک پنچر ماشینم، حرکت کردیم. به محض حرکت صدای افتادن و شکسته شدن شیشه ی در بالکن سکوت محل رو شکست.
رضا مدام حرف می زد. حرف نه، وِر می زد. از گشت و گذار دیروز به همراه دوست دختر کذایی اش و لحظه لحظه ی با هم بودنشان گفت و من ناچار بودم که بعد از شنیدن هر جمله سرم رو به علامت تایید تکان بدم و هر چند جمله یکبار هم ابراز خوشحالی و گاهی هم ابراز شگفتی کنم تا روحیه ی حساس و احمقانه ی رضا خدشه دار نشه. خیلی طاقت فرسا بود این کار. عوضش تا تونستم پام رو روی گاز ماشین فشار دادم تا زودتر برسم و از شنیدن مزخرفات رضا نجات پیدا کنم. تقریبا بعد از دو ساعت و نیم مسافتی که اومدیم، رسیدیم. دشت و بیابون، خونه های کاهگلی، چند پسر بچه ی کثیف در حال بازی با یک لاستیک بزرگ ماشین، یک پسر بچه ی کوچیکتر در حال گریه به همراه مُف آویزون، چند زن در حال پاک کردن سبزی و هِر و کِر کردن با هم، مرغ و خروس به اندازه ی زیاد، نه خیلی خیلی زیاد، چند گربه و سگهای ولگردی که وجود گربه ها برایشان عادی بود و ... .
جلوتر رفتیم، یک بیابون دیگه که حد فاصل دو روستایی بود که در اون حوالی قرار داشت. روستای بعدی، وارد شدیم. بر خلاف روستای قبلی در اینجا هیچ احدی بیرون نبود، به غیر از چندین پیرمرد که روی سکوهای کاهگلی جلوی در هر خونه، نشسته بودند و تقریبا همه با هم در یک لحظه قلیون می کشیدند و با هم دودش رو بیرون می دادند. حرکتشون خیلی خیلی هماهنگ بود. صدای قُل قُل قلیون های اونا، تنها صدای موجود در این دهکده یا روستا بود. با دیدن ماشین ما، صدای قلیون ها هم قطع شد و همشون میخ ما شدند. کوچکترین حرکت ما از نظر اونها جا نمی موند. من نگاهی پر سئوال به رضا انداختم، رضا هم گفت : « روستاست دیگه، مگه روستا نمی خواستی؟» مطمئن بودم که یافتن این آبادیِ عجیب حتی به عقل جِن هم نمی رسه، اما نفهمیدم که چطور به عقل ملخی این رضا رسیده بود. پیرمردها جوری نگاهمون می کردند که شرمندگی غریبی سرتا پایم رو فرا گرفت. به رضا گفتم: « مگه خودت نیومدی اینجا؟» گفت: « نه، افشین آدرسو داد بهم.» توی دلم برای افشین هزار بار آرزوی مرگ کردم و تا تونستم بهش نا سزا گفتم. رضا گفت:« برم قفل فرمونو بیارم؟» چپ چپ نگاهش کردم. اون هم سیگاری بیرون آورد و آتیش زد و شروع کرد به پُک زدن. اون هر موقع حالش از حالت طبیعی خارج می شه، سیگار می کشه. گفت:« بگو دیگه » گفتم: « چیو ؟! » سریع گفت: « بگو خونه ی مش رحیم رو می خوام، رحیم شاه فنر! » دوباره چپ چپ نگاهش کردم. اون هم کاغذی از جیبش بیرون آورد که روش اسم و آدرس رحیم شاه فنر نوشته شده بود. من و رضا، بچه که بودیم، برای انجام کارهای سختی که بهمون می دادند، جفتمون با تمام قدرت تُف می کردیم و اون کسی که تُفش مسافت کمتری رو طی می کرد، بازنده بود و انجام اون کار سخت به اون واگذار می شد. اما اینجا شرایط فرق می کرد. اول اینکه ما بزرگ شده بودیم، در ثانی اینجا کوچکتریم حرکت بی معنی و ضایع ما، ممکن بود عواقب بدی رو به دنبال داشته باشه. بد وضعیتی بود. اصولا هنگام با رضا بودن چیزی درست و حسابی نبود و کارها هم به اصطلاح تو در و دیوار بود. من که چشمم تو چشم پیرمردان بود زیر لب به رضا فحش می دادم و رضا هم یک لبخند احمقانه رو توی صورتش به نمایش گذاشته بود و پُکهای عصبی به سیگارش می زد. سکوت وحشتناکی بود. اما در همین لحظه، صدای زنگ مسخره ی تلفن همراه رضا به صدا در اومد و همین باعث شد که همه ی پیرمردها، در اوج هماهنگی از جاشون بلند شن و ...
ادامه دارد ...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:43  توسط گودو
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 21:57  توسط گودو
|
وقتی که بر می گردم و نگاهش می کنم، کاسه ی چشمهایش خیس خیس اند و در برخورد با نگاه من، هنگامه ی تشکیل تقاطع جهت دیدمان، قطره اشکی، آرام روی گونه اش می افتد و سُر می خورد و تا زیر چانه اش ادامه می یابد. ابروهایش کج و نوک آنها به سمت پیشانیش متمایل شده اند. خنده ام می گیرد. اشک دیگری از گوشه ی گردی چشم دیگرش، محکم به روی گونه ی دیگرش می افتد. خنده ام ریاد می شود. مسیر اشک روی صورت کثیف سیاهش، خطی بدون سیاهی ایجائ کرده، شبیه سرخپوستانی شده که صورتشان را رنگ می کنند. خیلی می خندم، زیاد. نگاهم می کند و با سرازیر شدن دیگر قطره های اشک و جاری شدن آن روی صورتش، کثیفی گونه هایش کمی پاک می شود. اما صورتش گویی خط خطی شده. هنوز صدایش را می شنوم که عاجزانه، گوشه ی پیراهنم را گرفته بود و دستهایم را می بوسید من با اکراه، سعی می کردم از رفتار سمج او خلاصی یابم. از خنده منفجر می شوم. او باخته، اما تقصیر من نبود. خودش وادارم کرد. دوستش داشتم، اما خودش خواست. خنده ام از سرازیر شدن آب بینی اش است، همانند سی سال قبل که در اوج طفولیت در کوچه ها لاستیک بازی می کردیم و هر وقت دعوایمان می شد، همدیگر را هل می دادیم و بعد هر دو گریه می کردیم و در بدو گریه، آب بینی او بود که بیرون می زد و تا روی لبش می آمد و او با زبان درازش، آب بینی را از دور لبش پاک می کرد و من گریه را فراموش کرده و می خندیدم و او حرصی می شد و دنبالم می کرد و می گریید و می دویید، اما مفش همیشه آویزان بود. الآن اما، توان حرکت نداشت. قبل از اینکه بخواهم روی از او برگردانم، یکبار تلاش کرد که برخیزد و با من خارج شود، اما نتوانست. دستش را دراز کرد تا دستش را بگیرم. اما دست او سیاه بود کثیف، خیلی کثیف. اگر دستش را می گرفتم نمی توانستم به میهمانی امشب بروم، چون هر کسی با من دست می داد، دستش سیاه می شد و کثیف.
باز هم حرف می زند، احتمالا آخرین حرفش است:
« کمکم کن، ما با هم اومدیم، قرار نبود... »
کج می خندم و حرفش را قطع می کنم : « قانون، تو قانون رو رعایت نکردی. من هم به قانون عمل نکردم. اما قانون برای من نیست، قانون برای آدم های ضعیفه، برای تو. من برنده شدم. »
داشت دیر میشد. اگر درنگ می کردم، من هم همراه او می مردم. در چشمهایش عجز، موج می زد. ترس از مرگ، تنش را به لرزه انداخته بود، گویی سردش شده و محتاج گرما ست. البته به زودی گرمش می شود. چون تا لحظاتی دیگر، آن ساختمان منفجر میشد و این من بودم که باز هم می خندیدم. صورت بهم ریخته اش از گریه و ضجه، غیر قابل تحمل تر از همیشه شده بود. رویم را بر گرداندم، اما اینبار برای همیشه. به سرعت از ساختمان بیرون رفتم. از دور، در ماشین جدیدم را باز کردم و داخل شدم و نشستم. سوییچ را آماده کردم.برای آخرین مرتبه به ساختمان نگاه کردم و در لحظه ای، سی سال از عمر مشترک دوستیمان را از نظر گذراندم و در آخر هم برای لحظه ای، سرانجام آن به صورت گذرا از جلوی چشمهایم گذشت و من خشنود و سرمست ار پیروزی و برد این سی سال، آرام تر از گذشته، با لبخندی کج نفس عمیقی کشیدم و در حالیکه هنوز طنین صدای التماس و ضجه ی او در گوشم معلق بود، استارت زدم. ماشین منفجر شد و من دیگر وقتی نداشتم که بفهمم، آیا هنوز صدای ضجه اش را می شنوم یا خنده اش را ؟
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:52  توسط گودو
|
پاییز است و من 5 ساله ام. کله ی سحر است و طبق قراردادی از پیش تعیین شده، صدای خروس خانه ی مادربزرگ حکم غلبه ی صبح بر شب را به همگان اعلام می کند. صدا آنقدر سرسام آور است که همسایه های اطراف هنگامه ی برخاستنشان را غم ندارند و برخی هم عصبانی شده، غرولند می کنند. مادربزرگ، در قفس خروس را باز می کند تا صدایش بند بیاید. خروس به محض دیدن مادربزرگ بیتابی می کند و پس از باز شدن در قفسش با وقار و غرور خاصی بیرون می آید. بالهایش را تکان می دهد و خشنود از آغاز حکومتش بر سرزمین حیوانات مادربزرگ، صدای مردانه اش را بیرون می اندازد و همه را از حضورش با خبر می کند. مادربزرگ در حال پیچیدن چادر دور کمر با دست دیگرش، در قفسهای مرغ و جوجه ها را باز می کند و سطل قرمز رنگ بزرگی را بر می دارد. می شوید و به سوی طویله حرکت می کند. من اما، کیسه ی گندم را باز می کنم، ظرف مخصوص دانه را پر می کنم و مشت مشت به طرف خروس و مرغ و جوجه ها می ریزم و آنها هجوم می آورند. بعد از لحظاتی که در کم و کیف دانه دادن به آنها می گذرانم، مادربزرگ با سطل پر شیر از طویله بیرون می آید و من سرخوش، سطل را از دستان مادربزرگ می گیرم و سعی می کنم سطل پر از شیر را به کمک مادربزرگ حمل کنم. نفسم با وزیدن باد پاییزی خنک می شود.
مهرماه است و من 6 ساله ام و کلاس اولی. مادربزرگ قصاب محل را صدا می کند تا بخاطر روز اول مدرسه خروس حاکم بر سرزمین حیواناتش را قربانی و ورود آخرین نوه اش را به تحصیل با شگون کند. من اما، دلم برای خروس نمی سوزد. او پیر شده و از آن مهمتر اینکه جوجه های پارسال الآن تبدیل به مرغ و خروس هایی شده اند که از کیان سرزمین حیوانات مادربزرگ به خوبی پاسداری می کنند. همان شب، در ضیافت شام فامیلی مادربزرگ، گوشت خروس حاکم سابق را، همگی می خوریم. مادربزرگ به واسطه ی حضور کل فامیل خوشحال ترین فرد است و حسابی جنب و جوش دارد.
زمستان است و من 8 ساله. بنا به دعوت مادربزرگ با ماشین پدرم به سوی شهرستان می رویم. همه ی فامیل جمع اند. قبل از رسیدن به خانه ی مادربزرگ، با یک اتوبوس و کامیون تصادف می کنیم. شدت جراحت همه ی ما، من، پدرم، خواهر 3 ساله و برادر 8 ماهه ام زیاد است و تنها کسی که فقط و فقط خراشی در گوشه ی چشمش ایجاد شده و خون کمی از آن آمده و بس، مادرم است. او می میرد و من بدون مادر، آینده ام تاریک، بسان همان خروس حاکم بر سرزمین مادربزرگ. به خاطر سن و سال کم، طعم مادر داشتن یادم نیست و چیزی به اسم قدر دانستن را نفهمیدم. اما حالا می فهمم. پدرم افسردگی می گیرد و من مبهوت از این اتفاق سریع، به سرعت یک انفجار مهیب. خواهر و برادرم اما، نمی فهمند، 3 ساله و 8 ماهه اند. حالا همه ی آنچه را که می بینم، تار است. چشمهایم خیس اند از اشک. می بندمشان.
انتخاب رشته ی تحصیلی، مختص 13 سالگی من است. مادربزرگ دوست دارد که من هنر بخوانم. خودم هم دوست دارم. به هنرستان می روم. چیزی گم کرده ام انگار.
تمام می شود این هنرستان. 17 ساله ام من. کنکور، دانشگاه، تئاتر، شوق و ذوق مادربزرگ. چیزی گم کرده ام انگار. باید دنبالش بگردم.
20 سالگی، عاشق می شوم. دختری از همکلاسی های دانشگاه، من بی خیال از همه ی کلاس های تئوریک عمومی، در رفت و آمد حاکی از بی انضباطی در کلاس، او را با نگاهی گذرا می بینم. گیر می کند این نگاه. ژاکت قرمزی پوشیده که با پوست سفید، چشمهای درشت و هیکل ریزه پیزه و موهای روشن طلایی اش، تناسب بی حد و حصری دارد. کنجکاوم می کند. ناخودآگاه، رد پایش را می پایم. چپ، راست، بالا، پایین، همه جا و هر جا، هستم با او. جوری که نفهمد هستم. اما نمی شود. می گویمش من هستم، تو هم باش. مِن و مِن می کند. پس از مدتی سماجت، حالا او هست با من. عکسهایش را به مادربزرگ نشان می دهم. دعایم می کند. دعا می کند که باشیم با هم، تا ابد، ابدالدهر. هست با من او.
من 22 ساله هستم. دختر دیکر نیست. هست، اما با من نیست. می بینمش، آخرین سال تحصیلی ام در دانشگاه، به جهنم ترین وضه ممکن می گذرد. او هست، من هم هستم، اما جدا. او اما فقط جدای از من است و با دیگری. می بینمش، آتشم می زند، نگاهش، صدایش، رفتارش، موهای طلایی صافش، لباس و بوی تنش که فقط در یادم است.
من 23 ساله ام، مادربزرگ می رود. برای همیشه. دیگر نمی بینمش. قلبم می شکند. بیشتر از آتش هایی که یک سال در دلم مانده.دانشگاه ادامه دارد، بیشتر از موعد مقرر. به او می گویم که مادربزرگ رفت. نگاهم نمی کند. من اما، چیزی گم کرده ام انگار. دنبالش می گردم. نمی بیندم. نمی خواهد که من او را بیابم. فرار می کند. می روم پی اش. التماسش می کنم. دید چشمهایم تار می شود، اشک آلود. خواهش، تمنا، التماس، گریه، ضجه. نمی آید با من.
آهای، با توام. 28 ساله هستم الآن. بدون خروس، بدون مادربزرگ و بدون تو. و همچنان هستم، اما اینبار حاکم بر سرزمینی دیگر که نمی کُشندم.
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:58  توسط گودو
|
کاغذ و قلم را بر می دارم. این خودکار، راه دستم نیست. عوضش می کنم. با هر خودکاری نمی توانم بنویسم. دستخطم که بد می شود هیچ، دستم هم درد می گیرد و خسته می شوم. حواسم را جمع می کنم. کمی فکر... خودکار را روی کاغذ می گذارم : بسم الله، بسم الله،...،... بسم الله...، چی؟ ادامه اش؟ نمی دانم.
از دو روز قبل تا الآن جملاتم را چیده بودم تا نوشته ی جدیدی بنویسم. همه چیز درست پیش می رفت تا امروز صبح. چرا اینطور شد؟ سعی کردم که از مدتی قبل طبق ایدئولوژی خاص یکی از استادانم مبنی بر اینکه همه چیز در دست من است عمل کنم، اما آن همه چیز بهم ریخت. الآن اما، عصبی ام. بیخودی. دکترم می گوید که برای سن خاصی ست که تو در آن هستی. احمقانه ست. چه باید کرد؟ چه کاری از دستم بر می آید؟ عصبی ام... نباید کوچکترین چیزی روی کاری که می خواهم انجام بدهم تاثیر منفی بگذارد. باید بنویسم. دوباره حواسم را جمع می کنم. خودکارم را بر می دارم. اوه...چای. فهمیدم. چایم تمام شده و نمی توانم بنویسم. تنها وتنها چای می تواند ذهنم را متمرکز کند. دهانم را باز می کنم: « مامان... چای...چای ی ی ی ی ». صدایم را به حدی بلند کرده بودم که کیوین از ترس گریخت و اتاق را ترک کرد. سفید و پشمالوست، زیاد. جوری که جثه ی ریزش پیدا نیست. هر موقع مرا می بیند بر عکس سگهای دیگر از خوشحالی واق واق می کند! می داند که با دیدن من شکمش درست و حسابی و اضافه بر روال روزانه اش سیر می شود. قبل از فریاد چای خواستنم، جلوی من نشسته بود و چشمهای سباهش را درشت کرده و مرا می پایید. الآن اما، اصلا حوصله اش را نداشتم. خوب شد که رفت. دوباره سعی می کنم بنویسم. فکر...فکر...باز هم فکر... می نویسم: « مدتها دنبالت بودم و تو جوابم را نمی دادی. اما من ... » در باز می شود و مادر با یک سینی، قهوه و لبخندی بر لب داخل می شود و پشت پاهای مادرم، چشمهای گِرد کیوین را می بینم که انگار از خجالت داخل نمی شود. تمرکزم متلاشی می شود و حرفهایم را فراموش می کنم.
- قهوه ؟!
با اینکه قهوه خیلی دوست داشتم، اما حالا اصلا در مود آن نبودم.دلیلش را هم نمی دانم. مادرم آن را روی میز می گذارد و بیرون می رود. فکر کنم صورت کیوین کبود شود، چون هنگام بسته شدن در، مادرم متوجه حضورش در درگاه نشد و کیوین هم میخ من شده بود و به امید اذن دخول، صورتش صاف شد. به هر حال الآن دیگر عدم حضور او تا یک ساعت دیگر محتمل به نظر می رسید.
کمی قهوه را در فنجان می ریزم. من همیشه چای را در لیوان می نوشم، اما برای قهوه فنجان را بیشتر می پسندم. بعد از نوشیدن مقداری قهوه و گرفتم اعتماد به نفس، حواسم را جمع می کنم که در ادامه چه بنویسم. آهان، یادم آمد : « اگر در چشمهایت با اخم خیره شدم، برای این نبود که از متنفرم، من ... من ... م ... » من چی؟ ... من ... من ... آهان، « من نگاهی جدی داشتم، نگاهی متفاوت تر از ... » موبایلم زنگ می زند. صفحه اش را نگاه می کنم. نمی شناسم. قطع می کنم. دوباره فکر می کنم. صدای زنگ موبایلم بلند می شود. قطع می کنم. دوباره زنگ می زند. آزار دهنده ست. دوست داشتم خاموشش کنم، اما منتظر بودم. شاید یکی از همین روزها او زنگ موبایل مرا به صدا در آورد. الآن اما، یک صدا آزارم می داد. جواب می دهم.
- الو...بله...خودم هستم. شما؟
از آنطرف خط، صدای نازکی صحبت می کرد.
- من...من از طرف X زنگ می زنم. شماره ی شما رو اون بهم داد.
- خواهش می کنم. در خدمتتون هستم.
- اختیار دارید. خب، چه خبر؟ شما خوبید؟
- مرسی، لطف دارید.
- شما چی خوندید؟ دانشگاهو می گم. X می گفت شما خیلی اکتیو هستید.
- چه کاری از دست من بر میاد که براتون انجام بدم؟
- چه کاری؟
می خندد، طولانی. از انتظار برای تمام شدن خنده ی بی مورد مخاطب حرفم، بیزارم. خنده اش آرام می گیرد.
- یه جوری حرف می زنید که آدم یاد دکتری می افته که با مریضش حرف می زنه و دردشو می پرسه. اما من هنوز شما رو ندیدم.
از خنده و طرز صحبتش از کوره در می روم.
- مگه قراره همدیگرو ببینیم؟
- مگه قراره نبینیم؟
- ببخشید، فکر کنم سوء تفاهمی شده. شما اشتباه گرفتید. خداحافظ.
صدایش در بین جوابش قطع می شود. نفهمیدم چه گفتم، اصلا متوجه اوضاع نشدم. بی توجه به قبل، خودکارم را بر می دارم. باید تمرکز کنم. گرم است. کولر گازی اتاقم را روشن می کنم. نفسم تازه می شود و دم و باز دم آسان. خودکارم را روی کاغذ می گذارم. باید تمرکز کنم. فکر می کنم. « یادت است که نگاهم در نگاهت گره خورد؟ یادت است که بعد از دیدن چهره ی جدی و مصمم من، چشمهایت را در چشمهایم فرو بردی تا اعماق ذهنم را بخوانی؟ چه دیدی؟ از ذهنم چه خواندی؟ تو برای من...تو...تو برای...برای من...»
ذهنم قفل شده. شاید برای چشمهایم است که از درد اشک آلودند. عینکم را بر می دارم. وعده ی من با پزشک مخصوصم یک سال قبل بود که نرفتم. با این حساب دردم طبیعی ست. الآن اما، برای نوشتن وقتی ندارم. ظهر که بگذرد،مهلتم تمام است و همه چیز از دستم می رود. باید تمرکز کنم. فکر ...
« یادت است در آن شلوغی و ازدحام جمعیتی که منتظر سخنرانی تو بودند، حدود یک دقیقه مرا می دیدی؟ تو مرا دیدی. با همان چشمهایت که من می خواهمش. با نگاه...تو...»
درد چشمهایم به سرم منتقل شده، در حال انفجار است. دستهایم توان جنباندن خودکار را بر صفحه ی سفید کاغذ ندارند. عصبی ام. دستم را در موهایم فو می برم و فرمش را بهم می ریزم. نمی توانم به چیزی فکر کنم. وقتی نمانده. چه کنم؟ خدای من... تمرکز... چیزی که اصلا ندارم. از بین رفته. دایره ی واژه های عجیب مرا محاصره کرده. نمی توانم جُم بخورم. رهایم نمی کنند. « تو مرا... من تو را... من می خواهم که تو... چرا نمی بینی ام؟ چرا...؟... نگاه من را... عصبی نیستم... تاثیری نمی گذارد که بتوانم... من می خواهم که... به قیمت جونم... قسم... خوشبخت... خوشبختی ات... می توانم... هستی ام... تو ... من... تو مرا... تو ... مرا... تو مرا ... ربودی، ای نگاه،...، ای همه ی من...»
خودکارم را بر می دارم و روری کاغذ می گذارم:
« دوستت دارم، اما نمی خواهمت. »
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط گودو
|
نوک ناخنهای بلند لاک قرمزی اش را به لبه ی فنجان قهوه اش می کشید. با دست دیگرش یک قاشق کوچک شکر را داخل قهوه اش ریخت و شروع به هم زدن آن کرد. همان لحظه از روی میز پاکت سیگارم برداشت و باز کرد و یک نخ آنرا بیرون کشید و پاکت را به جای قبلی اش برگرداند. سیگار را بین لبهای قرمز اش گذاشت و با فندکم آن را روشن کرد و دودش را به آرامی به طرف من فرستاد. به خود آمدم. نگاه نافذش را به چشمهایش انداخت و با عکس العمل من ناشی از دود سیگارش، لبخند شیطنت آمیزی زد.
- کجایی؟
با لبخندی مصنوعی گفتم: همینجا.
- جدی؟ الآن 10 دقیقه ست که حرفی نمی زنی و منو نگاه می کنی. شیطونی می کردی؟
چشمهایم را به هم زدم و خوب نگاهش کردم.
- شیطونی؟! یعنی چی؟
مکثی کردو پک دیگری به سیگارش زد و در این حین، صاف در چشمهایم انگار دنبال چیزی می گشت.
- به چی فکر می کردی؟
- هیچی.
- OK، به چیزی فکر نمی کردی. همیشه اینجوری هستی؟
نگاه چشمان درشتش را صاف به چشمهایم کوباند. سرش کمی مایل به پایین بود و لبخند قبلی اش را با لبهای قرمز کلفتش به نمایش گذاشته بود. موهای صاف طلایی اش را طرف راست صورتش ریخته بود و از زیر شال قرمز رنگی که روی سرش انداخته بود، تارهای پریشان آن موهای وسوسه انگیز روی شانه هایش پخش شده بود. پشت چشمهایش رنگ سبز ملایمی نگاه هر بیننده ای را نوازش می داد و مژه های سیاه بلندش زیبایی چشمهای گاو مانندش را بیشتر می کرد.
- چه جوری؟
پک عمیقی به سیگارش زد و دودش را ما بین حرفهایش بیرون فرستاد.
- همچین مرتب، مؤدب، مثبت، سر به زیر، کم حرف، آقا...
و خندید و کلمه ی آخرش را یکبار دیگر تکرار کرد. اولین بار بود که از خنده ی هوس اندازش خوشم نیامد و هوسی نشدم.
- تو... برنامه ات چیه؟
لبخندش به یکباره محو شد. با تعجب نگاهم کرد. سرش را جلو آورد و دست راستش را زیر چانه اش گذاشت و آرنجش را روی میز. حالا چشم راستش دیده نمی شد و زیر موهای لختش استتار شده بود.
- برنامه ی چیم چیه؟
لبخند لبهای قرمزش در صورتم کوبانده شد.
- می خوای چی کار کنی با من؟
زد زیر خنده و در حین حرف زدن دود خرین پک سیگارش از بینی و دهان زیبایش بیرون آمد.
- مگه قراره من با تو کاری بکنم؟
و کمی از فنجان قهوه اش را به زحمت نوشید.
- تو شوهر داری.
خنده اش به ناگهان قطع شد. کمی در چشمهایم نگاه کرد. دو ابروی دراز و کمانی اش را به هم نزدیک کرد و چشمهایش کمی ریز شد و دیگر نتوانستم سفیدی خیره کنند ی آن ماه درخشان را ببینم.
- تو از کجا می دونی؟
جوابی ندادم و فقط به حلقه ی دست چپش نگاه کردم و او نگاه مرا دنبال کرد و آرام، جوری که متوجه نشوم با دست دیگرش انگشت ظریف و باریک حلقه دارش را پوشاند. تعجب کردم که چرا آنرا از انگشتش بیرون نیاورده بود.
- این همینجوریه، برای اینکه کسی بهم نگاه نکنه. تو دوست داری عالم و آدم بیان سراغم؟ در ثانی، به تو چه؟ تو اومدی و جلوی پام ترمز کردی. کار خودتو بکن.
خیره بودم به دو ماه صورتش. ناگهان چیزی گلویم را گرفت. فشار آورد با تمام وجودش. بغضی که فرو داده بودمش، دوباره زنده شده بود و دو دستی گلویم را محکم می فشرد. اشکی از چشم چپ و سپس چشم راستم روی گونه ام چکید و دختر دید.
- اِ ... چت شد؟!... چیزی شده؟! ناراحت شدی؟
اشکم را خیلی سریع با گوشه ی آستین پیراهن آستین کوتاهی که برای تولدم خریده شده بود پاک کردم و لبخندی از ناچاری زدم.
- چیزی نیست. یهو چشمم سوخت.
سیگار و فندکم را برداشتم و برخاستم.
- من دیگه می رم.
- کجا؟! همین؟!
- کار دارم. دیرم شده.
یک لحظه به چهره ی متعجبش نگاه کردم. بدنم سست شد. وقتی تعجب می کرد، درشتی و سفیدی چشمهایش بیشتر می شد و آن ابروهای کشیده اش، بالاتر می رفتند و زیبایی صورتش که در احاطه ی موهای طلایی رنگش قرار گرفته بود، دهشتناک تر می شد.
- کجا می تونم پیدات کنم؟
زل زده بود به اشکی که چشمهایم را در خود غرق کرده بود و من او را واضح نمی دیدم. پس از سکوتی دیوانه کننده، کاغذی را از کیف صورتی رنگش بیرون آورد و به من داد. با تردید گرفتم به راه افتادم. اما با صدایش متوقف شدم.
- هِی... اسمت؟ با چه اسمس زنگ می زنی بهم که بشناسمت؟
- رضا.
- اسم اصلیته؟
کمی مکث کردم و جوابی ندادم.
- منتظر تلفنت می مونم، رضا.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:18  توسط گودو
|
خروس عوضی٬ ول کن نیست و مدام عربده می کشد. معلوم می شود که ساعت ۶ صبح است و باید بیدار شویم. حالش را نداشتم و موقتا لنگه کفش پاشنه بلندم را که پارسال خریده بودم و الآن کهنه و از مُد افتاده٬ حواله ی خروس می کنم. صدایش با فریادی پایانی بند می آید. بدنم سست و شل است. حال بلند شدن ندارم. همه خواب هستند. سکوت مطلق. چه حالی می دهد اگر هر صبح بتوانی تا ظهر بخوابی. نه٬ خواب ظهر و عصر و شب ندارد. مهم این است که متوجه شوی می توانی تا ظهر بخوابی و لذت ببری. مثلا صبح با صدای یک خروس عوضی بیدار شوی و او را به طریقی ساکت کنی و متوجه شوی که می توانی باز هم بخوابی و چشمهایت را دوباره ببندی و به خواب بروی. از این بهتر نمی شود. اُه... همین حالا صدای آلارم موبایلم بلند شد. صدای ساعت برادرم٬ آن برادرم٬ آن یکی٬ آن...پدرم و مادرم. صدای زنگ ساعتهای همه ی اهالی خانه به فاصله ی چند ثانیه٬ سکوت را در هم می شکند و الآن می توانم از صدای این ارکستر ناهمگون هم لذت ببرم. وای٬ مجبورم برخیزم٬ امروز کلی کار دارم و اگر هم بخواهم بخوابم٬ صدای مکرر سیفون دستشویی٬ قُل قُل سماور٬ خلط ته گلوی برادرانم٬ سرفه های پی در پی پدر بیمارم و بدتر از همه لحاف دوز دوره گرد و وقت نشناسی که از کله ی سحر تا بوق سگ برای دوختن لحاف تبلیغ می کند و هوار می گشد٬ خواب و آسایش را از من می گیرد. ای کاش اصلا صبحها بیدار نمی شدم. کش و قوسی به بدنم می دهم و پتوی صورتی گل قرمزی ام را کنار می زنم. خیلی دوست داشتم همین حالا شب می شد و می توانستم بخوابم. وای٬ داشت یادم می رفت. اسم من X است و ۲۳ سالمه. ۵ برادر و ۲ خواهر دارم که با خودم می شوند ۸ تا. خانه مان جای خوبیست٬ نازی آباد. نمی دانم چرا اسمش را نازی آباد گذاشته اند. شاید به خاطر اینکه در آن محل همه ی آدمهایش ناز نازی هستند٬ مثل من. شوخی کردم. به همه ی پسرهای محل گفته ام که به اینجا بگویند: N.A !
پدرم راننده ی شرکت واحد است و از موقع سحر تا غروب بیرون است. خیلی دوست داشتم شیفت شب هم داشت و صبحها را می توانست راحت بخوابد. اما خودش می گوید که یک مرد خوب و اصیل و خانواده دار باید از موقعی که اذان مغرب را می گویند٬ کنار زن و بچه اش باشد. مادرم خانه دار است و وقتی بیکار می شود٬ بافتنی می بافد. الآن یک عمر است که او این کار را می کند و من که اصلا بافتنی دوست ندارم دوخته هایش را به آرشیو لباسهایم می سپارم و هیچ وقت نمی پوشمشان٬ اما مادرم هر روز بیشتر می بافد. برادرهایم هر کدام کاری دست و پا کرده اند٬ برادر بزرگ من همانند پدرم راننده است٬ اما با موتور. دیگری قصاب است٬ اما هنوز دستیار می ایستد و به فقصاب بودن کامل نرسیده. برادر سومم٬ کار آزاد دارد٬ گاهی اوقات ویزیتور می شود٬ گاهی هم کارت ویزیت پخش می کند. برادر چهارمم لوازم فروش است٬ اما هنوز لوازمش کامل نشده٬ تعدادی میخ و پیچ و خرده وسایل این تیپی می فروشد که نمی دانم اسمشان جزو کدام صنف قرار می گیرد٬ صنف میخ فروشان؟! نمی دانم. گاهی اوقات هم تک فروشی می کند. همیشه از او می پرسم که تک فروشی چرا؟ مگر سودی هم دارد؟ و او در جواب می گوید: « داره٬ من باید مشتری پیدا کنم فعلا. » پنجمی خواهرم است و به تعداد موهای سرش دوست پسر دارد٬ او تازه درسش را تمام کرده و همه دوست پسرهایش را دَک کرده و می خواهد ازدواج کند. تا همین جند ماه قبل٬ دو نفری مسابقه گذاشته بودیم که با تعداد بیشتری پسر دوست بشویم و من همیشه برنده می شدم. برادر پنجم من که فرزند ششم خانواده است هم فعلا دنبال کار می گردد و خواهر کوچکترم هم فعلا درس می خواند. خودم هم دیپلم گرفته ام و فعلا قصد ادامه ی تحصیل ندارم. آخ ببخشید٬ چند لحظه صبر کنید برمی گردم. نمی توانم درست حرف بزنم. گلاب به رویتان می روم دستشویی.
*
*
*
ببخشید٬ دیر که نکردم؟ چه می گفتم؟ آهان٬ ادامه تحصیل. ادامه تحصیل به درد من نمی خورد. من الآن بازیگر شده ام و همه مرا می شناسند. پول خوبی هم می گیرم و دستمزدم هر فیلم بالاتر می رود. در خیابان همه به من احترام می گذارند و حاضر نیستم با هر پسری دوست شوم و به همین خاطر هم مسابقه ای که با خواهرم گذاشته بودم را بهم زدم. با اینکه از ادامه ی تحصیل خوشم نمی آید٬ اما یکی از دوست پسرهایم را که برای ازدواج با من خیلی خیلی سیریش شده بود٬ به بهانه ی تحصیل دَک کردم. اسمش رضا بود و خیلی هم پررو بود. از این پررویی اش خوشم می آمد. البته صاف و ساده هم بود. مرا هم خیلی دوست داشت. اصلا بازیگر شدنم از طریق یکی از دوستهای او بود. اسمش چه بود؟ آهان٬ گودو. پسر خوبی بود٬ اما همیشه مرا کم تحویل می گرفت و این حسابی کفری ام می کرد. همه ی کارهایش بر عکس بود. با اینکه او مرا به دفتر فیلمسازی معرفی کرد و می شناختندش٬ اما به اندازه ی من معروف نبود. رضا را وِل کردم٬ چون می خواستم پیشرفت کنم. نمی توانم با او بمانم. رضا جلوی پیشرفت مرا می گرفت٬ دوست داشتن محدودیت می آورد و دست و پا را می بندد و باعث می شود که آدم به دیگری تکیه کند. من می خواهم خودم باشم و خودم پیشرفت کنم و حالا هم نمی توانم ازدواج کنم. این به نفع هر دوی ما بود. او هم با وجود من نمی توانست کار کند و پیشرفت کند. وای٬ الآن می آیند دنبالم. گفتم که٬ امروز کلی کار دارم. اما از امشب می خواهم نوشتن را در این دفتر خاطراتم ادامه بدهم. شاید روزی بتوانم نویسنده شوم و این دفتر بدردم بخورد. فعلا.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3  توسط گودو
|
- اِی چراغ عوضی!
قرمز شده بود٬ خیلی بی موقع. ماشین را همانجا سر چهار راه گذاشتیم و پیاده شدیم و دویدیم.
- جریمه می شیم.
- گور بابای جریمه٬ بدو.
عصبانی بود و بیقرار. رضا را می گویم٬ دوستم٬ همانی که خیلی بچه ی پررویی ست. وضعیت روحی اش جوری بود که به خاطر او از خیر ماشین و جریمه گذشتم. می دویدیم و شرشر عرق می ریختیم. ماشین آن کذایی اما٬ لاکردار سرعتش زیاد بود! یک لحظه به سرم زد که شاید ما را ببیند. اگر ببیند که نقشه هایمان نقش بر آب می شود.
به رضا گفتم: اگه ما رو ببینه چی کار کنیم؟... دو در کنیم؟... یا وایسیم بریم سراغش؟... من که میگم مثل یه مرد برو و حرفتو بزن... هان؟ چی کار می کنی بالاخره؟...
جوابی نشنیدم. مثل شخصیت های کارتونی که هنگام ترمز گرد و خاک زیادی به پا می شود٬ به زحمت ایستادم. نفسم به شماره افتاده بود. عقبم را نگاه کردم. رضا را دیدم که دختر بچه ای او را سر چهار راه یقه کرده و می خواهد به زور به او فال بفروشد و به هیچ قیمتی هم حاضر نیست کوله ی رضا را که چسبیده رها کند. رضا اما٬ با فریاد من به خود آمد و دلسوزی را کنار گذاشت و هر طور بود خودش را به من رسانید. یاد فیلم ها افتادم که اگر یکی از دو نفر جایی گیر کنند٬ می گویند: تو برو و سلام منو برسون. من نمی تونم بیشتر از این بیام٬ تو خودتو نجات بده!
اما دختر بچه که رضا را از کف داده بود دیالوگهایی گفت که صدای ماشین ها نگذاشت بفهمم او چه می گوید٬ فقط در حد چند کلمه٬ آنهم دست و پا شکسته:« اُسگل... خر...توله...خاک...سر...پدر...!» البته از آن دختر بچه ی خوب چند کلمه ی دیگری را نیز شنیدم که بخاطر ازدیاد لطف ایشان و بار محتوی عمیق آن حرف از بازگویی اش معذورم. بهر حال من و رضا همچنان می دویدیم. ماشین کسی که دنبالش بودیم را دیدم که به خیابان بزرگی وارد شد.
- رضا جون٬ نمی رسیم.
- می رسیم٬ می رسیم.
- خودتو جِر هم بدی نمی رسبم.
- سبز شد٬ بر گردیم.
اوف ف ف٬ برگشتیم٬ به سرعت. به ماشین که رسیدیم دختر بچه ی خوب را دیدیم که همراه دوستانش سیخ به دست به سوی ما می آیند. فلسفه ی سیخ شان را که نفهمیدم٬ اما احساس کردم که سیخ چیز خطرناکی ست٬ چون این شیء را افقی به سوی من و رضا گرفته بود و می تاخت. نفهمیدم که چطور به ماشین رسیدیم و روشنش کردیم و راه افتادیم. از بخت بد به محض حرکت٬ چراغ لعنتی قرمز شد٬ اما پررویی رضا و کله خری من٬ باعث شد چراغ قرمز را سبز ببینیم. پلیس سر چهار راه٬ چنان فوتی در سوتش کرد که صورتش کبود شد و چشمهایش از حدقه در آمده اش٬ به تلوتلو افتاد. حسودیم شد. سرعت دست به قلم شدن و دید دقیقش از من جوجه نویسنده به مراتب بالاتر بود. کله ی رضا بعد از مدتها به کار افتاد و برای جلوگیری از غضب عجیب پلیس٬ گل قشنگی که برای آشتی با دوست دختر کذایی اش گرفته بود را بالا گرفت و بوسه ای جهت ابراز ارادت قلبی و عشق برای پلیس پرتاب کرد. اما پلیس از این باجی که از رضا دریافت کرده بود٬ عصبانی و سوار موتورش شد و دنبال ما راه افتاد.
- برو٬ بهمون برسه دهن مهنمون سرویسه.
پا را روی گاز گذاشتم. ماشین از جا کنده شد. خودم هم وحشت کرده بودم از لایی کشیدنهایم. یکبار به فاصله ی یک تار مو از کنار یک ماشین آخریم مدل گذشتم که اگر می خورد باید ۲۰۶ ام را می گذاشتم برای غرامت. در حد فاصل بزرگراه و آن خیابان کوفتی که دوست دختر کذایی رضا در آن پیچیده بود٬ چنان پیچیدم که نزدیک بود نسخه ی دو نفرمان هم پیچیده شود٬ لِنگ ماشین رفت رو هوا.
- اوناهاش٬ برو دنبالش... برو دیگه.
چنان سرعتی گرفته بودیم که مرگ را پیش چشمانمان به وضوح می دیدیم. گاز و ترمز را قاطی کرده بودم و عنقریب بود که دو تایی بخاطر یک کذایی ریق رحمت را سر بکشیم.
- زنگ بزن بهش بگو یه گوری وای سه. دست برداره از این مسخره بازیهاش.
- نمی شه٬ بر می داره گوشیشو.
- دختر قحط بود٬ عاشق این کذایی شدی؟ تا کِی باید به چسا فسان خانم بسازیم؟
با چنان سرعتی از کنار ماشین ها رد می شدیم که صدای باد ناشی از عبور سریع ماشین به وضوح در گوشم شنیده می شد. تقریبا جلو را نمی دیدم و زیگزاگ می رفتم. اگر یکبار در عمرم شانس آورده باشم٬ همین دفعه بود که خط عبور شانسی برایم هموار می شد٬ وگرنه من اصولا آدم بد شانسی هستم. در این هیر و ویر فکر کردم که اگر دوست و آشنایی مرا ببیند٬ چه می گوید. احتمالا با واژه های « جوات» ٬ « تازه به دوران رسیده» و از این قبیل ابراز ارادت می کند.
- معروفه که معروفه. بخاطر اینکه خانمو همه می شناسن می خوای خودتو فنا کنی بدبخت؟
چیزی نمی گفت٬ فقط حرص می خورد که مبادا ماشین دوست دختر کذایی اش را گم کنیم.
- از اون ور رفت. بر٬ گمش نکنی.
دوباره پیچیدم. کمی لعد دیگر خبری از پلیس و موتورش نبود. ما اما٬ همچنان تند می رفتیم و زضا با چشمهایش رد دوست دختر کذایی اش را دنبال می کرد و به من فرمان می داد. رضا فیلمبردار بود. به اندازه ی دوست دختر کذایی اش معروف نبود٬ اما در شبکه های تلویزیونی خارجی کار می کرد و تازه داشت غنچه ی معروفیتش باز می شد تا گل کند. اولین چیزی که بعد از قهر با دوست دختر کذایی اش گفت٬ این بود: « یه روزی می رسه که جلوی پام زانو بزنی و بگی گُه خوردم» البته زر می زد٬ ببخشید که بی ادبی صحبت کردم٬ چون واقعا زر می زد٬ کسی که به خوردن کلمه ی فوق الذکر افتاده٬ رضا بود نه دوست دختر کذایی اش.
- چی کار می کنی؟ نزدیکش نشو. می بینه ها.
- ببینه٬ لولو که نیستیم. می ری چار کلمه حرفتو می زنی و قال قضیه رو می کنی.
- اون که قال قضیه رو کنده٬ می گه نه.
- به جهنم٬ خودش اشتباه می کنه. تو غصه ی خریت دیگرونو نخور. چیت کمه؟ مشکل و چیه؟ تنها برتری اون ابنه که معروفه؟
- گور بابای معروفیت٬ من دوستش دارم.
- OK ٬ برو بهش بگو چقدر دوستش داری.
- آخه گفتم بهش٬ چند بار.
- خاک بر سرت. پُر روش کردی٬ دخترا رو هر چقدر تحویل بگیری پُر رو می شن.
- خب دوستش دارم٬ چرا نمی فهمی؟
نمی فهمد این رضا. حالم را بهم می زند. بارها از خریت بیش از اندازه اش می خواستم بالا بیاورم٬ اما نشد.
- یواش٬ مواظب باش.
پیچیدم جلوش و او زد روی ترمز. در خیابانی تقریبا آرام و بی سر و صدا او را غافلگیر کردیم. متوجه ما نشد٬ سریع از ماشینش پیاده شد و به سوی ما آمد. ما در ماشین نشسته بودیم و من به رضا لگد می زدم که برود بیرون و تنهایی٬ راحت حرفش را بزند.
- هو٬ یابو اَلفی٬ چته؟ مگه اینجا...
از ماشین پیاده شدیم. خشکش زده بود. رضا دسته گل بدست پایین آمد و ایستاد. لحظه ای بهم نگاه کردند. می خواستم که هر چی از دهنم در می یاد بار آن دختر کذایی کنم٬ اما حساب آبرویش را کردم. چون بالاخره او را می شناختند. رفتم و داخل ماشین نشستم و نا خودآگاه به یاد آن دختر بچه ی خوب سر چهار راه و فال و سیخش افتادم و اینکه فال و سیخ چه رابطه ای با هم دارند. ده پانزده دقیقه ای در فکر بودم در این مدت رضا به رایزنی هایش ادامه می داد.
- بفرمایید پایین لطفا. کارت شناسایی تون. کارت ماشین هم لطفا.
پلیس سر چهار راه بود که همانند رضا٬ عاشقانه به دنبال ما آمده بود و عاشقانه ماشینم را خواباند به هزار و یک دلیل از جمله تند روی٬ لایی کشیدن و دسته گل و ... اما خوشبختانه مذاکرات رضا نتیجه داد:
- گور پدرت٬ حالم ازت بهم می خوره. فکر کردی پخی شدی برای خودت؟ تو همونی بودی که دوستش داشتم عوضی٬ عوضی٬ عوضی ی ی ی ی ی.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط گودو
|
مدتی بود که پرسه زدن در خیابانها٬ کار همیشگی ام شده بود. حالم خوب بود و همه چیزم روبراه و بر وفق مراد. آن شب اما٬ خوابم نمی برد. از سر خوشی بود شاید. حال ماشین را نداشتم. راه افتادم. دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم. حالا باد نرمی می وزید و شکوفه های بهاری درختان در سیاهی شب٬ نور مهتاب را منعکس می کرد و چشم هر جنبنده ای را می ربایید. خیابان از حضور شکوفه های گیلاس به خود می بالید و با شکوهتر شده بود. بوی معرکه ای بینی هر کسی را هوسی می کرد. بوی شکوفه و سر سبزی و درخت و تازگی. بوی ناب بهار واقعی. خنکی خوبی بدنم را نوازش می داد. انگار در آسمان قدم می زدم. سبک شده بودم و دوست داشتم تا صبح پیاده بروم. صدای بلبل ها در شب از میان درختان٬ انگار نفس آنها را به سوی آدم می فرستاد. همه چیز در جریان بود٬ جریانی عالی و متعالی. گهگاهی نور ماشین هایی که رد می شدند و می رفتند٬ زمین تازه آسفالت شده ی خیابانها را روشنتر می کرد. بهار بود دیگر٬ همه چیزش نو شده بود. کاش مغز من هم نو می شد. همه چیزش خالی و آنطور که باید پر می شد. کاش چیزهایی را که نمی خواستم٬ دیگر نمی فهمیدم و وارد مغزم نمی شد.
هر چند لحظه یکبار نور ماشینی مرا می نمایاند و از کنارم می گذشت. نمی دانم چندمین ماشبن بود که از کنارم عبور کرد و جلوتر ایستاد. بوق زد. درنگ کردم. ایستادم. دوباره بوق زد. از آن مدل بوقهای آشنا. جلوتر رفتم. دیدمش. دوستم بود. مدتها ندیده بودمش. جقدر دلم برایش تنگ شده. گفت : می دانستم اینجایی.
به قهوه دعوتم کرد. از این بهتر نمی شد٬ یک قهوه ی تلخ. دعوتش را قبول کردم و همراهش شدم. در ماشین چیزی نمی گفت٬ فقط می خندید. خنده هایی گرم و آرام بخش. عطر شکوفه ها در ماشینش پر بود. به خانه اش رسیدیم. ویلایی بود که دور تا دورش را درختانی زیبا٬ احاطه کرده بودند و هر چه می دیدم سرسبزی بود و تازگی. وارد شدیم. چقدر زیبا بود اتاقش. حسودیم شد. همه چیزش زیبا بود و پس از مدتها که ندیده بودمش٬ چقدر با سلیقه شده بود. عطر بی نظیری به مشامم می رسید. مدهوش کننده بود.
نشست روبرویم. نگاهم کرد. نگاهش کردم. لبخندی زد. چقدر آرام ترم حالا. انگار به جای امنی آمده ام. سر تا پایش را بر انداز کردم. چقدر تغییر کرده بود. بزرگتر و زیباتر شده بود. به چشمهایم خیره شد.
- مثل همیشه تلخ؟
- زیادتر.
خندید و رفت. از اتاق پذیرایی گذشت و وارد سالن شد و بعد آشپزخانه. رفتنش را دیدم. لحظه ای خشکم زد. خوبتر دیدمش. وای... او هیچ کدام از درها را باز نکرد و عبور کرد! عجیب بود. از تمامی درهای بسته گذشت. مبهوت مانده بودم و خیره به در. می خواستم مطمئن شوم که به هنگام ورودش در اتاق باز می شود یا نه. حتما بازش می کند.
- تلخ تلخ.
روبرویم بود٬ با دو فنجان قهوه و کمی شکر برای خودش. درها را باز نکرده بود. باز هم از درهای بسته گذشته بود. قهوه را نوشیدیم. لذت بخش بود٬ زیاد.
هنگام رفتن بود. دستهایم را میان دستهایش گرفت و به چشمهایم خیره شد.
- باز هم پیش من بیا.
لبخندی زدم و لبخندی زد و رفتم. در طول راه فکرم مشغول او بود. تمام ذهنم را فرا گرفته بود. از خیابانها گذشتم و به خانه ام رسیدم. همه چیز مثل قبل بود. آرام و در جریان. با این تفاوت که حالا ذهنم درگیر شده بود.
بوی شکوفه های درختان بیشتر شده بود٬ اما در کشمکش ذهنی ام٬ پنهان ماند. چشمهایم را باز و بسته کردم. وسط اتاق پذیرایی ام ایستاده بودم. عقب را دیدم و متوجه شدم که من هم هیچ کدام از درها را باز نکرده٬ وارد شده ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:23  توسط گودو
|